قصه ی غصه ی ما آخر شد
داستان کنکور ما هم تموم شد .نه اون جور که فک کردم شروع شد نه اون جور که فک کردم تموم شد.
در مورد آغازش نمی شه بحث کرد ولی راهش قشنگ بود . تو یه فیلمی این جمله رو شنیدم :
“The journey was the destination”
در مورد پایانشم تو یه کتابی خوندم :
“Sometimes what we get is better than what we expected”
گفتن داستان نه برای من لطفی داره نه برای دیگران. برا خودم بخوام تعریف کنم سختی هاش هنوز سخته و قشنگیاش دیگه نیست ، فقط دلتنگیه.
برا گذشتگان بگم ؟ مطمئنم این قصه ی غصه رو مدت هاست فراموش کردن.
برای معاصران بگم ؟ مطمئنم هیچ جای غصه توافق نداریم .
برای آیندگان بگم ؟ این همه نا مردمی رو بشنون می برن.
پس
قصه ی ما به سررسید کلاغه به خونش نرسید
بالا اومدیم راست بود پایین اومدیم دروغ بود
قصه ما ؟
پشه و فراتر از پشه
نمی دونم چندم دبیرستان یه درس عربی داشتیم که می گفت چرا خدا مگس رو آفرید
امروز صبح نزدیک ظهر که پشه ها مزاحم خواب شیرینم شدن به خودم گفتم چرا خدا پشه رو آفرید و جواب واضح بود بیرون کشیدن آدم پر خواب از تخت
پیش دانشگاهی که بودم شبا که ساعتو کوک می کردم می گفتم خدا کنه این ساعت پاشم . از قضای الهی تا ساعت زنگ می زد ، وز پشه ها هم شروع می شد . انقد وز میزدن ، وز میزدن ، وز میزدن که از خواب پا می شدم و میگفتم نخواستم ، غلط کردم.
بگذریم ، برم یه پیف پاف بخرم .
مفهوم دوست یک معضل
در پست با باد رفته با این که من تاکید داشتم بچه ها همون بچه های دوست داشتنی همیشگی هستن دو تا از بهترین دوستام اومدن نوشتن ما تو اون مدرسه دوست واقعی نداشتیم . یا بلا نسبت من حرف میزدن یا من براشون دوست واقعی نبودم . کلمه ی واقعی رو بذاریم کنار چون این روزا هیچ چیز واقعی وجود نداره . ولی کلمه ی دوست : شاید من معنیشو نمیدونم !لغت نامه گفته یعنی یار ، همدم ، رفیق مهربان ، ضد دشمن. یار: آیا من یار شما نبودم؟ از یار آزمایشگاه فیزیک گرفته تا یار تقلب تا یار لحظه های شادی غم ؟ اذعان کنید که در مقابل آنچه جهان می کشد ، ما لحظه های غم کمی داشتیم ، نه این که این لحظه ها بودند و من یار شما نبودم. همدم : آیا در مینی بوس های تنگی که مارا به سالن ورزش می برد به معنی واقعی کلمه همدم نبودیم ؟ معنی لغوی به کنار آیا با یک دم سرود نمی خواندیم ؟با یک دم نمی خندیدیم؟ با یک دم آه نمی کشیدیم ؟ رفیق مهربان : مسلما رفیقتان بودم چون از 6 صبح تا 2 بعد از ظهر در مرافقتتان بودم. آیا مهربان نبودم ؟ مهربانی مگر چیزی جز مهر ورزیدن است ؟ شاید من آدم سردی باشم ولی هر بار که دستتان را فشردم سرشار از مهر بودم . ضد دشمن : از همه راحت تر اگر دشمنتان نبودم ، دوستتان بودم . شاید گاهی دشمن نما بودم ولی بالاخره همه چیز تلخ و شیرین دارد .
این حرف ها را برای خودم نگفتم ، چون از صمیم قلب باور دارم نظرات اخیر دوستا بلا نسبت من بود . حتی اگر تک تک دوستانم در صورتم تف کنند ، من باز هم نظرمو عوض نمی کنم . در دبیرستان قشنگ ترین دوستی ها رو داشتم و شاید الا ن شیرینیشون ته کشیده ولی نمیشه منکر بود که وجود داشتن
خلاصه اگه بازم می گین دوستی وجود نداشته برین عکساتونو نگاه کنید . به لبخند های به پهنای صورتتون نگاه کنید . شاید بعضی از لبخند ها یه نقاب باشه ولی همشون نه . بعضیا انقد قشنگه که هیچ جوری مصنو عی نمیشه . گفتم مصنو عی یادم افتاد که باید ثابت کنم دوستی ها واقعی بوده . واقعیت چیزه تلخیه برای چی می خوای دوستتیت واقعی باشه وقتی خیلی می تونه از واقعیت شیرین تر باشه . واقعیت ها نمی مونن یه واقعیت جای یه واقعیت دیگرو می گیره ولی افسانه ها می مونن . من دوست دارم باور کنم دوستی هام افسانه ای بودن . این جوری به قضیه نگا کن:
واقعیت : دبیرستان تموم شد. هر کی میره یه دانشگاهی یه سری دوست الکی تر از دبیرستان پیدا میکنه چند سال بعدم اسمه دوستا و مدرسشو یادش میره ، چندین سال بعدم اسم خودش یادش میره انگار هیچ وقت زندگی وجود نداشته ....
افسانه: دبیرستان تموم شد . هر کی میره یه دانشگاهی یه سری دوست جدید پیدا میکنه چند سال بعدم اسمه دوستای سابقو و مدرسشو یادش میره ولی همه یه جایی توی قلبشون تا آخر عمر 16 سالشونه با مقنعه های سرمه ای و مانتو های خاکستری زیر بارون سرود خوندنو موش آب کشیده شدن ویک لبخند دارند به پهنای صورت و همین قسمت کوچیک قلب به زندگی رفته ارزش میده ، حتی اگه یه روز اسمت یادت بره اون لبخند برات می مونه
هر جور راحتین ولی من باور دارم بهترین دوستان عالمو دارم .
چرا زندگی در پیش رو ؟
تقریبا یک سال ونیم می شه که کتابی نخوندم، البته ادعا نمی کنم که قبلش آدم کتاب خونی بودم و اصلا موقعیت نقد کتاب ندارم و فک کنم مشکل همین جاست ، کتاب خوندن بلد نیستم ، زیادی می رم تو بحر قضیه .
حدود دو هفته پیش بین چندین کتاب ، کتاب زندگی در پیش رو رو شروع کردم . چون خودم در نقطه ای از زندگی هستم که به مفهوم واقعی کلمه زندگی در پیش رومه.یک صفحه از کتاب رو که خوندم فهمیدم که کتاب به اون چیزی که فکر می کردم هیچ ربطی نداره. اسم کتاب ، شکل کتاب ، هیچ کدوم چیزی از داستان رو نکرده بود . پشت کتاب رو خونده بودم ولی انقدر می خواستم باور کنم این کتاب چیزیه که من می خوام ، بهش توجه نکردم . خلاصه ده صفحه از کتابو که خوندم حسابی نسبت بهش حالت تهاجمی گرفتم . به خودم گفتم الا وبلا باید این کتابو تموم کنی تا حفظ آبرویی کنیم ، بگیم یه کتاب خوندیم تو عمرمون . سی صفحه که خوندم غرق داستان شدم . انگار من پسرک داستان بودم و دردش درد من بود که البته خیلی اتفاق جالبی نبود چون فضای کلی داستان فضای غم بود و دو هفته تو این فضا بودن راحت نبود. به صفحه ی صد که رسیدم هی می گفتم چرا این پیرزنه نمی میره. هم چون میدونستم آخر کتاب یکی می میره و هم این چیزی بود که خود پیرزن می خواست. . بالاخره به صفحه 217 که رسیدم و داستان تموم شد، در بهت بودم و اشکم روون شده بود. کتاب را تا ته ورق زدم به امید این که داستان ادامه داره ولی نه تمام، فک نمیکردم این جوری تموم شه. اولین بار نبود که آخر کتاب گریه می کردم . آخر کتاب ، آخر فیلم ، آ خر روز ، کلا اشکم تو مشکمه. از ب بسم الله تا نون پایان در مورد کتاب اشتباه کردم. برگشتم تا مقدمه ی متر جمو بخونم ، شاید اون روشنم کنه . نوشته بود از این کتاب بسیار می آموزیم و همین ما را بس. خوشحالم که تنها کسی نیستم که از این کتاب بسیار آ موخت ولی برای من بس نیست. چرا زندگی در پیش رو ؟ در تمام طول کتاب می گفتم اسم کتاب باید باشه گه در پیش رو ولی حالا که مدت کوتاهیه به دنیای واقعی قدم گذاشتم می فهمم که واقعا زندگی در پیش رو . قبل از این کتاب زندگی برام یه کلمه بود با بار مثبت ولی الان زندگی یعنی زندگی و من یک زندگی در پیش رو دارم !
با باد رفته
عجیبه ! دو ماه پیش به سر خیابون ایتالیا که می رسیدم ، تپش قلب پیدا می کردم و هر چی به مدرسه نزدیک تر می شدم ، هیجانم بیشتر می شد . به مدرسه که می رسیدم در ودیوار فروریختش برام قشنگ ترین چیزها بود و مدرسه پر بود از خوش آمدگویی ، پر از شور زندگی. این حال وهوا حال و هوای یک روز نبود ، حال وهوای چار سال دبیرستان بود. جالب این که اون موقع ها فک می کردم فارغ التحصیل بودن هیجان انگیز ترین چیزه دنیاست ولی حالا که فارع التحصیلم یه روز گرم تابستونی پا می شم می رم مدرسه ، به ایتالیا که می رسم به جای اون شور همیشگی نگرانم مدرسه تعطیل باشه . به در مدرسه می رسم ، در رو باز می کنم با این حس که حضورم غیر قانونیه . مسؤول سرویس ها هنوز با اسم و فامیل می شناستم . چه حافظه ای ! وارد مدرسه می شم ، سوت وکور، سکوت مطلق ، آفتاب سوزان و چند بنا مشغول سفت کردن آجرهای مدرسه. یادم اومد که اولین چیزی که تو این مدرسه نظرمو جلب کرد آجراش بود ، نقاشی ها و خاطره های روش . حتی آجر هاش زنده بود. از تور بشکتبال تا در و دیوار و نیمکت ها رو رنگ خاکی زدن . خیلی از این رنگ بدم می یاد . انگار هر چی شور و شادی تو این مدرسه بوده پاک کرده بود . با چند تا از معلما دست می دم ، می گن حالت چطوره ولی منظور اصلی شون این که رتبت چنده. با بقیه معلم ها سلامی از دور ! جالبه که هنوزم برام خنده داره که یه معلم مو هاشو کوتاه نکرده و هپلی شده . بچه های پیش آزمون جامعشون تموم شده ، دویدم تو جمعشون تا دوستمو پیدا کنم ، ولی اصلا حوصلمو نداشت. گفت گند زده و پیچید تو اتاق مشاوره . یه سری از کتاب ها ی تستمو بذل و بخشش کردم ، احساس سبکی بهم دست داد. یه سر رفتم آمفی تئاتر ، اون جا هوا خنک بود ولی اون آمفی که من می شناختم نبود . آمفی من صندلی های قرمز مخملی یه بی دسته ی بی پشتی داشت . آمفی من مو کتای سبز و صندلیای الاکلنگی داشت. بچه ها هنوز همون بچه هان ولی تو کمتر از یه ماه زندگی خیلی هاشون به کلی عوض می شه . کنکور کوفتی!هر چقدم با بچه ها دور هم جمع شیم دیگه دوستای سابق نمی شیم، چند بار کافه ، چند بار سینما ، کیف زندگی ما نشستن روی آسفالت حیاط مدرسه بود. شاید خیلی هامون تا سال ها در ارتباط باشیم ولی دیگه هیچ وقت دبیرستانی نیستیم .
با عده ای از بچه ها از مدرسه خارج می شم ، باد داغی هم پشت سرمون می یاد ، انگار می گه زود برین بیرون این جا دیگه جای شما نیست...

